فهرست

اخبار برگزيده

نگاهی به رمان رستاخیز نوشته‌ی لی‌یو تولستوی؛

رمان به مثابه رستگاری دینی



-لی‌یو تولستوی نویسنده بزرگ روس از جمله نویسندگانی است که داستان‌های بسیاری درباره فطرت انسانی و اخلاقی نوشته و البته چنین مفهومی به‌ویژه در رمان "رستاخیز" نمود بیشتری پیدا می‌کند. این کتاب پر از سر گذشت‌هاست؛ نه تنها سرگذشت یک نفر، بلکه سرگذشت یک ملت از ثروتمند و فقیر تا کشاورز و ملاک. از زندانی، قاضی و دادستان تا بسیاری شخصیت های جامعه روسیه دوران تزار.

-عنوان مهیب کتاب "رستاخیز" نام دارد که نشان از یک انقلاب و زیر و رو شدن فردی و جمعی است. به واقع رستاخیز چیزی است که در درون ما به وجود می‌آید و ما را از نو متولد می‌کند. رستاخیز از نظر تولستوی یعنی "نفس خدایی و انسانی" خود را پیدا کردن و به ندای او پاسخ دادن.

- فضای داستان رستاخیز تاریک، سرد و سنگین است. روسیه قرن نوزدهم در نگاه تولستوی پر از بی‌عدالتی و تبعیض است. خوی حیوانی در انسان‌ها بیداد کرده و نفسانیات بر همه‌چیز غالب است. فضایی که اهریمن در وجود انسان رشد کرده و او را هر روز وحشی‌تر می‌کند. رابطه بین زن و مرد صرفا ارزش مادی دارد و عشق میان این دو جنس، رنگ باخته است.

-داستان رستاخیز با سرگذشت زنی به نام "کاتیوشا" آغاز می‌شود. کاتیوشا فرزند ششم زن خدمتکاری است که قرار بوده مثل بقیه برادران و خواهران خود آن‌قدر گرسنگی داده شود تا از این حالت بمیرد؛ اما زنان غریبه‌ای دلشان به رحم آمده، او را نجات داده و کاتیوشا را تحت تربیت خود بزرگ می‌کنند. آن‌ها مخارج بزرگ کردن کاتیوشا را تقبل می‌کنند و او را از مرگ نجات می‌دهند. اما در روند داستان، آشنایی کاتیوشا با مردی غریبه، او را به یک سرگذشت شوم می‌رساند.

کاتیوشا در شانزده‌سالگی عاشق اشراف‌زاده‌ی ثروتمندی به نام "دیمیتری نخلیدوف" می‌شود. نخلیدوف، برادرزاده‌ی دو زنی است که کاتیوشا با آن‌ها زندگی می‌کند. در دیداری که هر از گاهی از خانه عمه‌هایش دارد؛ از کاتیوشا خوشش می‌آید. این دیدار و نزدیکی، پای نفسانیت را به دوست داشتن باز می‌کند و این حس پلید، منجر به سوءاستفاده و قربانی شدن کاتیوشا می‌شود. کاتیوشا بر اثر مشکلات روحی و روانی، دچار فروپاشی اخلاقی شده و زندگی اش به روالی صَعب و سخت می‌افتد.

سال‌ها بعد از سرگذشت منحط کاتیوشا، رخ دادن قتلی در شهر، این دو را به هم مرتبط می‌کند. تاجر ثروتمندی در نزدیکی محل زندگی نخلیدوف به قتل می‌رسد و متهم اصلی هم کسی نیست جز کاتیوشا که همراه چند نفر دیگر دستگیر و روانه زندان می‌شود.

نخلیدوف که در همه‌ی این سال‌های پر فراز و نشیب، جایگاه اجتماعی خود را حفظ کرده، از سوی دادگاه به جهت حضور در هیئت منصفه دعوت به همکاری می‌شود. این رویارویی دوباره با کاتیوشا، موجب تعمق نخلیدوف در اعمال خود می‌شود. اگر او نفس خود را کنترل می‌کرد، پای کاتیوشا به زندان و دادگاه باز نمی‌شد.

با وجود همه تلاش‌های اولیه نخلیدوف برای کاهش مجازات این اتهام اثبات نشده؛ رأی هیئت ‌منصفه کاتیوشا را به چهار سال تبعید با اعمال شاقه محکوم می‌کند. در واقعیت تولستوی نشان می‌دهد که کاتیوشا نه آن تاجر را کشته بود نه پول‌های او را برداشته بود، اما باید چهار سال تبعید با اعمال شاقه را تحمل کند.

دیدار متهم و عضو هیات منصفه؛ دگرگونی عمیقی در درون نخلیدوف به وجود می‌آورد. او می‌خواهد کار خود را در گذشته جبران کند و باید کاتیوشا را نجات دهد؛ از این رو بارها به زندان می‌رود و با او دیدار می‌کند و می‌گوید که از گناهانش شرمنده است اما کاتیوشا او را به جای نمی‌آورد. این بیدار شدن وجه انسانی نخلیدوف، پنجره‌ی دیگری از جهان را برای او می‌گشاید؛ چیزهایی می‌بیند و درک می‌کند که تابه‌حال ندیده و درک نکرده‌ است. نخلیدوف با تمام وجودش فسادی را که دامن‌گیر دادگاه‌ها شده درک می‌کند. در این دادگاه‌ها رشوه گرفتن گناه کوچکی محسوب می‌شود و قاضی هر طور که بخواهد و بدون دلیل و مدرک محکمی، انسان‌ها را محکوم کرده و با قانون بازی می‌کند.

لی‌یو تولستوی در ادامه داستان فضای زندان‌هایی را توصیف می‌کند که عده زیادی در آن‌جا بدون جرم و گناهی به بند کشیده‌اند. نخلیودف دیگر تنها دغدغه نجات کاتیوشا را ندارد، او با فطرت بیدار شده‌اش سعی می‌کند مشکلات همه زندانی‌ها را برطرف کند. او درد و رنج انسان‌ها را با تمام وجود درک می‌کند و از رنج کشاورزان و روستاییانی که ملاکان و اربابان ظالم، زمین‌هایشان را بلعیده‌اند، به ستوه آمده است.

اما با همه تلاشی که نخلیودف به خرج می‌دهد، حکم کاتیوشا در دیوان‌عالی دوباره تایید می‌شود. او ناچار است همراه کاتیوشا به تبعید برود. کاتیوشا به کمک نخلیودف از میان زندانیان بخش جنایی به بخش زندانیان سیاسی مخالف حکومت انتقال پیدا کرده و در معاشرت با زندانیان سیاسی آدم دیگری از کاتیوشا ساخته می‌شود.

حالا رستاخیز دیگری در کاتیوشا نیز به‌ وجود آمده که او را به اخلاق الهی و انسانی سوق می‌دهد. پس از مدتی نامه‌ای از طرف یکی از دوستان نخلیدوف به دستش می‌رسد که خبر از تغییر حکم محکومیت کاتیوشا می‌دهد. در این شرایط و با وجود شرایط آزادی و عشق نخلیدوف؛ همه‌چیز برای ازدواج او با کاتیوشا مهیا شده اما کاتیوشا پیشنهاد ازدواج با شخص دیگری را می‌پذیرد، البته تولستوی در پایان داستان دقیقاً مشخص نمی‌کند که پادشاه بالاخره با اختیار خودش با نخلیدوف ازدواج می‌کند یا با خواستگار دیگرش.

محور اصلی رستاخیز تولستوی در این نکته این مهم است که کاتیوشا و نخلیدوف چگونه متحول شده‌اند. وی در پایان داستان با جمله‌هایی از کتاب مقدس مسیحیان به آخرین مرحله‌های تکامل این رستاخیز می‌پردازد، طوری که هیجان و حیرانی اش بیشتر می‌شود و از زبان این دو شخصیت فریاد می‌زند که همه‌چیز باید دگرگون شود و این یعنی رستاخیز و انقلابی که می‌تواند ما را به سوی خداوند و اخلاق سوق دهد.



محسن جلیلوند/ کارشناس تامین منابع اداره کل کتابخانه های عمومی استان قزوین